از پاریس با عشق و نکبت – یک

ژوئن 25, 2008 at 12:39 ب.ظ. (از پاریس با عشق و نکبت) (, , , )

من گوژپشت نتردام ویکتور هوگو را سال های دبیرستان خواندم. مثل بقیه ی رمان های کلاسیک غرب در آن زمان تجدید چاپ نشده بود. ورق های زردی داشت که جا به جا پاره شده بودند. جلد کتاب از هم وا رفته بود. اگر عنوان کتاب روی ورق ها نبود نمیدانستم اسم کتاب چیه. با این حال هیچ کدام از این ها مانع از این نمی شدند که کتاب را نخوانم. برایش جعبه یی تدارک دیده بودم . این طرف تخت و آن طرف مبل ول شان نمی کردم تا ورق های بدبخت اش پرت و پلا نشوند. به کسی نمی گفتم که چه چیزی می خوانم چون نمی خواستم واکنش سردو یخ شان هیجان رمان را در من از بین ببرد. گوزپشت نتردام عجیب، هیجان آور و غم انگیز بود. چرا می بایست کسی گوژپشت بشود؟ چرا می بایست کسی عاشق زن بدنامی شود در حالی که رستگاری جاودانی تنها رویا ی زندگی اش بوده؟ و از همه مهم تر چرا اسمیرالدا کولی وحشی بدنام این اندازه زیباست؟ گوژپشت اسمیرالدا را دنبال می کند اسمیرالدا افسر نظامی را. افسر نظامی در کشمکش با کلیساست و کشیش بلند پایه در جهنم میل به اسمیرالدا در حال کباب شدن.

همه ی این رابطه های تودرتو در کوچه پس کوچه های نتردام اتفاق می افتد. ناگزیری تعقیب را محله ی نتردام عینیت می بخشد و برایش جهت تعیین می کند. من فکر می کنم هر کش که با گوژپشت نتردام ساعاتی را گذرانده باشد حتماً مثل من به خود نتردام هم فکر کرده است. به کلیسا ی تاریک و عظیم اش که در صحن سالن اش مراسم عشای ربانی باشکوهی برگزار می کنند در حالی که در زیرزمین اش زنی آواره ی خیابان را با همه ی ابزار حرفه یی شان شکنجه می دهند. این چه طور ساختمانی ست؟ حتما ً بزرگ در اندازه هایی خارج از معمول و لابد چنان ظاهر گیرایی دارد کسی به ذهنش هم خطور نمی کند زیر پای شان چه اتاق های تودرتوی شکنجه یی برقرار است.

اطراف نوتردام پر از کوجه پس کوچه ست طوری که دلدار اسمیرالدا می تواند با اسب در آن بتازد هر کس را که خواست تازیانه بزند و بی هدف به زندان بیاندازد یا با منت و آرزو بر اسب خود بنشاند چون مثل اسمیرالدا پوست سبزه ی وحشی با چشمانی درخشان دارد.

نوتردام محله یی که در آن کشیش ان و زن ان و گوژپشت ان و سربازان در هم می آمیزند و یکدیگر را با هراس و اظطراب میلی سرگردان تعقیب می کنند تا در نهایت نابود کنند. در رمان گوزپشت نوتردام کسی برنده نبود.

دلم می خواست نوتردام را ببینم. کلیسای نوتردام چه طور جایی بود که می توانست رمانی با این همه اوج و فرود را الهام ببخشد و عینیت بدهد ؟ همه ی ما درباره ی پاریس زیاد شنیده ایم. شهر عشاق معروف ترین لقب آن است ( ! لقب دهندگان بدون تردید با گوژپشت نوتردام مواجهه نشده اند ) بعضی ها آن را شهر انقلاب می دانند. شهری که با بلوارهای عریض و پارک ها و موزه ها و کتاب فروشی های خرده پایش به کشمکش و جوش و خروش و خصومت های اجتماعی فضا می دهد و آن را خفه نمی کند (مثل لندن). بعضی ها آن را قلب فرهنگی اروپا می دانند. جایی که بی وقفه در حال تربیت و معرفی آخرین چهره های هنری و روشنفکری جهان است (!) جایی که متفکرین سن ژرمن نشین اش هر از گاهی به جهان تفکر شک وارد کرده اند. بعضی هم آن را زیبا و خاطره انگیز می دانند. کافه های کنار سن، ساختمان ها ی کلاسیک،پیاده رو های سنگ فرش، نوآوری های فرهنگ شهری و مدرن اش آن را دیدنی ترین مقصد توریستی اروپا کرده ست.

من البته جزو هیچ کدام از این بعضی ها نبوده ام. شهرت پاریس که کسی جرات ندارد آن را به چالش بکشد حالم را به هم می زند. مگر می شود جایی وجود داشته باشد که همه جور آدمی با همه طور سلیقه و پیشینه و تفکری درباره ی برتری هایش اتفاق نظر داشته باشند ؟ نه. به نظر من در این دیدگاه هژمونیک نسبت به پاریس اشکالی بزرگ وجود داشت. اشکال کار کجا بود؟ نمی دانستم. باید پاریس را می دیدم تا می فهمیدم.

پیوند پایدار ۱ دیدگاه

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.